تبليغاتX
باغ . بهار . بنفشه

باغ . بهار . بنفشه

یادداشت های هر از گاهی و بی گاهی


از آمار و استاد بامرام و از هولِ حلیم افتاده در دیگ اش که رخصت خواستم و در ها را یکی پشت یکی دیگر باز کردم و بسته شدند و به باد و بوران دانشکده که رسیدم و بی آنکه کسی بپرسد، برای دوستانم بی هوا فریاد زدم که کلاس های عصر را نمی آیم و از سراشیبی علوم تا سربالایی خانه را خواستم که هق هق گریه کنم و بروم پست و فلان چیزک را دی.اچ.ال کنم، یک هو سرم چرخید به ستون کتاب های "هر جلد 500 تومان"، و ساناز بگو چه دیدم؟ "کلاس پرنده!" و از جیب راستم که یک پانصدی حاضر آماده در آوردم و پریدم در صندلی ذِل (یا ظلّ؟) آفتاب اتوبوس و گم شدم در داستان کریسمس در ساحل های دم کرده و بی برف و جونی... و خلاصه "کلاس پرنده" هم رفت در دسته ی "چای" و "ارتفاعی" که دم در خانه یاسمن و در تاکسی، تا سیدخندان خوردم...

برگشتم خانه و ناهار و بخش جامانده ای از مذاکرات من و مادر در صحن غیرعلنی مجلس و باز من بودم که در سراشیبی خانه تا میدان، خودم را می کشیدم و پست هم نرفتم و هق هق. و از بد روزگار یک رفیق را در اتوبوس دیدم و او هم مرا دید و خوابیدم، یا مُردم تا انقلاب شود... که نشد اما رسیدیم... چهاراه علوم،ادبیات ساره را دیدم و گفت: خسته ای؟ و گفتم: آره و رفت و برگشت که: راستی عقدایی! ما دیشب فکر می کردیم تو عجب برزخی!... هی! فقط از بودنش می توانستم تشکر کنم که لابلای حرف های من و آن رفیق ِ در اتوبوس دیده و نمره های جی.آر.ای و تاریخ فلان و فلان تافل، از یک چیز دیگر حرف زد...

می دانستم که سر کلاس نمی روم، راهم را کج کردم سمت حسین و دفتر ریاست و جلسه ای که دوهفته ای بود قائم مقام می رفت و سیل اعتراضات بچه ها و پی گیری ها و مچ گیری ها که: "که فلانی پس چه غلطی می کند اگر جلسه ها را نمی رود؟..." و آب از آب شاید بشود گفت که یک تکان هایی خورده بود در این دو هفته. روز تمام شد و اتاق دم کرده ریاست ِ غایب دانشکده تاریک می شد و سرخی آفتاب از پنجره های قدی انجا پیدا شد و ما هم گزارش عملکرد می دادیم و صورت جلسه امضا می کردیم و خسته نباشید آقای دکتر... و سوز و تاریکی ِ هوای دانشگاه و قدس تا 16آذر، و مهتاب که نمی دانم آن وسط چه می کند... شب بازهم کلاس پرنده خواندم و به رویکرد مذهب مدار خودمان فکر کردم.


نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 10:1 توسط مرضیه.ع| |


ای داد.

نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 23:1 توسط مرضیه.ع| |


 

نوشتی که چمدانم را ببندم. حواسم اما بدان که حواس ِ عاشقی نیست این روزها... دلم را هوایی می کنی تو همیشه.




بدون من هم می روی؟


نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 23:48 توسط مرضیه.ع| |



داستان عجیبی دارد این ولتر ِ عزیز ِ ما. همه چیز را به مسخره گرفته انگار. با ساده ترین و روان ترین کلمه ها حرف می زند. یا حتی کلیشه ای. مثلا جایی در توصیف یک پدر روحانی، در نیمه های داستان کاندید می نوسید: "... او جوان بسیار زیبایی بود، با چهره ای گشاده، به نسبه بلوند، گونه هایی سرخ روشن و پر از باد غرور، غروری که به دلایلی با غرور یک اسپانیایی یا ژوزوئیت فرق دارد..." و بعد حتی دربند دلیل هم نمی شود که توضیح دهد چرا همچنین دیدی نسبت به یک اسپانیایی دارد. با جکومت ها بازی می کند. ولتر قرن هجدهی، با ساختارهای دگم اروپا و کشمکش های مذهبی آن روزها عجیب بازی می کند. از اعتراض فرانسوی ها می گوید. که در قمارخانه هایشان هم، قماربازهای مست از مقاله های آن روزهای فولی کولاتور و فررون سر در می آورند... ولترِ فرانسوی، خودش را آلمانی جا می زند، یا خودش را می کشد کنار و از بیرون آشوب دنیا را روایت می کند. روایت هایی پر از خیال. همه ی شخصیت ها را می کُشد زود، دار می زند، آتش می زند، قصابی می کند(به قول خودش) و شمشیر در قلبشان فرو می کند... بعد یک معجزه راه می اندازد و از میانه های داستان همه را یکی-یکی برمی گرداند و به سادگی به تو می قبولاند که یک پزشک، یک داروساز، یک پیرزن غریبه، یک فرمانده هوس باز ِ هلندی و خلاصه هر کس که او دلش بخواهد، می تواند داستان این روزگار را عوض کند... فیلسوف حکومت گریز ِ ما، هم جا از ظلم  و بدبختی و فاجعه های اخلاقی و غیرانسانی دنیا می گوید، و حتی در کاندید، داستان بر این محور می چرخد که  چه کسی بدبخت تر است از همه؟ و سراغ یک بارونس آلمانی که بارها مورد تجاوز دزدان دریایی قرار گرفته می رود و یک شاهزاده و یک سلطان معزول و یک شاه لهستانی که دیگر حتی پول کت و شلوارش را هم ندارد و یک کنت و چه و چه و پای قصه های همه آنها می نشیند... اما خیالی که در داستانش جاری می کند، طعم خوش بینی و امید دارد. همیشه منتظر یک معجزه هستی! و یک سرزمین خیالی می سازد به اسم الدورادو که خاکش از الماس است و مردمش در صلح اند و یک شخصیت خوش بین و ساده لوح هم می سازد که زمین را برای رسیدن به معشوقش زیر و رو می کند؛ از دزدان دریایی فرار می کند و اسیر تفتیش عقاید می شود و مرتد سوزی و زلزله لیسبون و بعد هلندی ها و پلیس فرانسه و یک کشیش و هم دست هایش... و در همه جای داستان، در بدترین و رقت آمیز ترین، تحت تاثیر  درس های الهیاتی که این بشر در کودکی اش گرفته، مدام از خودش می پرسد:" آیا دنیا در نهایت، خوبی است؟..." و تو در زندگی امروزت دنبال نمونه های احمقانه این تفکر می گردی و آن را زیر سوال می بری و ولتر اسم این داستان را هم می گذارد: "ساده لوح"  اما جالب این است که از خوش بینی شخصیت داستان ش، در  دوصفحه آخر، یک حمایتِ شش دانگه می کند!... عجب حکایتی است این فیلسوف مئابی....


نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 20:27 توسط مرضیه.ع| |



بالاخره پیداش کردم. حالا می تونم تو کوچه های سهروردی، توی اون سرازیر سربالاییه، مهتاب، نرسیده به اون غذافروشیه که ماه رمضون آش داشت، حالا می تونم تنها بخونمش.

روزی دل من که تهی بود و غریب، از شهر سکوت به دیار تو رسید...

نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 1:19 توسط مرضیه.ع| |