تبليغاتX
باغ . بهار . بنفشه
یادداشت های هر از گاهی و بی گاهی

باغ و بهار و بنفشه ام، قیافه اش شبیه مرگ شده است.نه؟ و مرگِ یک موجود زنده یعنی نهایت نظم زیرساخت های ترمودینامیکی اش. - و مگر می شود مرگ را برای موجود غیر زنده هم اگفت؟ یا مگر موجود غیر زنده هم می تواند مرگ را تجزبه کند؟مرگ مگر تجربه است؟... - و خلاصه این شاید یعنی من هم در مقابل جهان مقر آمده ام... و یقین داشته باش که می توانم نیم ساعت دیگر هم راجع به آن چیزی که نمی دانم چیست حرف بزنم. نویسنده ی آن کتاب گفته بود و نگفته بود که آگاهی همان تجربه است... راستی من آمارهایم را با عوض کردن قالب از دست داده ام.
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 7:36  توسط مرضیه.ع  | 


هنوز یک روز از سفرنامه تالش-هشتپر مانده است. می دانم. بار و بنه ام جلوی در است و مسافر کویرم. یاسمن راست می گوید؛ تا به حال دوسفر مثل هم نرفته ام...


یکشنبه 4آبان ماه، احسان انتظاری، آقای ترحمی و یک راننده دانشگاه در اثر گازگرفتگی در یک حسینیه در دماوند کشته شدند... و دیروز رییس پردیس و یا یک نفر به نمایندگی او، حتی برای تسلیت و حترام، و نه پاسخگویی، در جمع دانشجویان و اساتید زیست شناسی حاضر نشد.

یک چشم ما خون بود و یک چشم اشک، رییس دانشکده بالای پله ها می ایستد، در چشم همکلاسی های احسان زل می رند و تسلیت می گوید... که اتفاق است و حادثه پیش می آید، و معاون پژوهشی وعده می دهد که اردوها را هم، به روی چشمف کنسل می کنیم... آن دیگری می گوید قسمت بوده است... و بعد از شنیدن همه این چرندیات استاد مشاور پروژه ای این گروه در راستای آن برای جمع آوری نمونه از منطقه دماوند رفته بودند افشا می کند که راننده تا 12 ظهر لنگ پول بنرین این سفر بوده و اگر 4ساعت تاخیر نداشتند، شب در راه بازگشت بودند و اقامت شبانه در یک حسینیه منتفی می شد...

فغان که بهای خون ناچیز است. فغان که بودجه فرهنگی تشکیلاتی بسیج دانشکده ما، یا هر خراب شده ی دیگر، اجازه می دهد که بدون هیچ محدودیتی در تعداد و با قبول کلیه هرینه ها سفر رامسر تدارک ببیند... و خودشان پیش از این اعلام کرده بودند که 25 میلیون تومن بابت رفت و امد، اقامت و خوراک در آن سفر هزینه کردند... و آقای خلج، راننده مرحوم دانشگاه، لنگ یک هزارم از این پول بوده است...

آخ از این دانشگاه مادر. آخ از این نان به نرخ روز خورها... آخ از استادی که دلش به درد نمی اید از اینکه اسم احسان را سرکلاس می خواند و جایش خالی است....



+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 9:23  توسط مرضیه.ع  | 

احساس بدیه و حتی افتضاحه. وقتی برخلاف رسم پازل بازی های همیشگی، که تیکه تیکه اطلاعات و اتفاقات رو می شه کنار هم چید و یه استنتاج کرد، بخوای به حدسیات ات بی اعتنا باشی، فکرهای گل گلی کنی و راحت به هواخوری جمعه گاهی ات ادامه بدی و ...

خبر آزادی خیلی خوشه اما حس و حال اینکه در تمام مدتی که من و اون و اون، با صدای بلند زیر یه سقف ایمن، روی راحتی های خونه مون، در دمای 20 درجه سلسیوس، بحث آزاد می کردیم و جوک های دولتی بیخ گوش هم می گفتیم و قهقهه، یک رفیق ِ عزیزت، بند نمی دونم چند اوین است و همه از دو هفته می ترسن و... دلم آتیش می گیره...

احساس بدیه که راحت توی ریدر بخونی که 60 نفری کمیل می خوندن و حتی مطمئن شی که سی مهر همین دی شب بوده و اون وقت... آخ. از ناامنی. آخ از وطن. سارا.

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 20:23  توسط مرضیه.ع  | 


با قاس ِ کوجک رفته بودیم چرا. لمیده بودیم زیر آفتاب و یار دبستانی من، یار دبستانی من، پس کی می ری راهنمایی... را از بالای پشتی می شنیدیم. خودمان را از چمن های خوش و آفتاب خورده آن جا کندیم و رفتیم به یار کشی های بازی برسیم. از بای بسم الله جِرزن های حریف، عدل و مساواتِ گردو شکستم را به سخره گرفتند. یارکشی کردیم؛ تبر و گوشت کوب! (که همین جا مراتب ارادت خودم را با بی طرفی تمام به تیم گوشکوب ابراز می دارم!) دو چوب و دو برش خربزه ی آویزان و معلق در هوا، یکی را دادند به ما و یکی به تبرها. 4 ایستگاه هم گذاشتیم، به فواصل ِ 10 قدم پویانی ...

داستان ِ خر بود و خربزه، که در هر تیم 4 خر و هرکدام یک خرسوار، و هر تیم یک برش خربزه که خرسوارها به نوبت، در هر ابستگاه به خرهایشان می دادند و برنده تیمی بود که زودتر به خط پایان برسد و خربزه را کامل خورده باشد (البته بدون دخالت دست...)

9روز پیش در همین ساعت ها بود که سوارها، خرهایشان را انتخاب می کردند و امتحانی سواری می گرفتند... و اعتراف می کنم که تناسب ویژه ای بین قد و وزن قائل نبودیم که در یک عکس دیدم پویان سوار احسان فیاض زاده هم شده است... تبرها اما، پا را از تمرین خرسواری فراتر گذاشته بودند و تمرین خربزه خوری هم می کردند! و البته پیش از به صدا در آمدن سوت مسابقه یک نفر از حریف های تبرستانی را دیدم که به خرش تذکر بجایی  می داد که : نخور خر! سیر می شی!...

 من و خرم (که ترجیحا اسمش را اینجا منتشر نمی کنم، اما در درجه اول، افتخار و بعد شرمندگی ام را اینکه سوار یک خر ِ پزشک شده ام اظهار می کنم!) در ایستگاه دوم گوشتکوب ها دویدیم... باز  تبرستانی ها خربزه را با دست خوردند و های و هوی که برنده برنده است و یا تبر، تیرتپر (و عکس مربی ما را هم در رختکن این جور اینجور می کردند....) دیگر خون گوشتکوبی مان به جوش آمد که تقلب یه گازه، دو گازه، نه همه خربزه... اما اعتراض های ما و سینا و آقای کروبی هم به نتیجه نرسید. البته که ما تیم ِ نتیجه گرایی هم نبودیم و نفس بازی برایمان اهمیت داشت... و حالا هم سعی می کنیم در سفرنامه نویسی بی طرفانه گزارش کنیم...

القصه، گرم بازی شده بودیم و قاس ِ بزرگ با بساط تویستر از چادر بیرون آمد. صفحه تویستر را پهن کردیم روی زمین و عالیشاه قوانین بازی را فریاد کشید. و قاس ِ بزرگ (مجددا به عنوان داور) تذکر داد که تویستر آقایان از بانوان جدا ست! و خروش آمد که چرا... و گفتند که در امریکا هم جدا ست! کسی قانع نشد اما تا پویان یک جمله اضافت کرد که: مثل دستشویی می ماند! که همه جای دنیا جداست! و این جمله عمیقا برای همه ما حجت افتاد، چنان که اصلا به نوع دیگری از تویستر فکر نکرده باشیم... (و برای آنها که در عمرشان تا به حال بازی نکرده اند یا تماشاچی اش هم نبوده اند بگویم که در سومین حرکت این بازی در لیگ آقایان به توصیه داور ایمان دوباره آوردیم...)

تویستر یک صفحه پارچه ای دارد با 24دایره 4رنگ که بازیکن هایش را به هم گره می زند و بازنده آن کسی است تعادلش را از دست بدهد (یا بازیکن های حریف تعادل او را از دست بدهانند) لیگ آقایان هنوز به پایان نرسیده بود که بانوان با درک شرایط موجود خودشان را برای بازی آماده می کردند و درصدد پیدا کردن دستشویی بودند...

جوراب ها را کندیم و یک دست و یک پا وارد تویستر شدیم. خیلی زود کار به جاهای پهن و باریک کشید. که دست راست روی اولین سبز و دست چپ روی آخرین زرد. و تازه دو پا هم داری! هردو، روی یک آبی! و یک حریفی که عمدا و سهوا هی وول می خورد و بلند و کوتاه می شود... و داور که کچل می شود در آن همه جیغ و فریاد و هی لفتش می دهد...

تویستر آقایان را یادم نیست اما تویستر بانوان را با تمام ماکرومولکول های وجودم احساس کردم و شعار ِ عقدایی همه چی طلایی،امیدِ تیم مایی آنجا در من نهادینه شد و شکر خدا، با تشویق پدر و مادر و همفکری و همدلی که در تیم بود، خصوصا کوچ ( coach ) ما که همیشه در کناره ی صفحه تویستر حضور داشت و من را با دوراندیشی راهنمایی می کرد و مرتب می گفت: هرکاری دلت می خواد انجام بده... گوشتکوبِ همیشه قهرمان ما، یکبار دیگر هم افتخار آفرید... ( و در آخر فرصت می خوام که از هیئت نظارت بر اجرای قوانین، خصوصا سینا و همین طور پژمان که لطف کرد و پایش رو از تویستر کشید بیرون، کمال تشکر را داشته باشم...)

خلاصه ما برنده شدیم. بساط را جمع کردیم و رفتیم به سمت غارچل ! که بیشتر شبیه تنگه بود و سقف نداشت. آفتاب بود، و من و چندنفر دیگر، به همراه سگ گله در نیمچه سایه ای غیلوله کردیم تا گروه برگردند بالا.


+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 16:10  توسط مرضیه.ع  | 

 

همچنان چهار شنبه شب بود و همان شعری که سارا در اوان دیدارمان، روبروی رفاه، از آستین درآورده بود و همان ساز و آوازی که امین شاهنده (مزدور ِ نان به نرخ ثانیه خور!) راه انداخته بود، از چند متر آن طرف تر شنیده می شد. دیرین دیرین و زنگ موبایل، ترجیع بند ِ کاستاریکا کاستاریکا... تک خوان و یک گروه همخوان و نوازنده! که دوسنگ داشتند، قوطی،ته لیوان، سنگ ریزه در لوله و البته حنجره، و سازآفرین ترینشان نوازنده ی "تبر زه" بود. ساز برگزیده این دوره جشنواره که یک متر چوب درخت نمی دانم چه بود، به قطر 10 سانت و مستقیم، با یک حس و حال مخصوص روی شانه قرار می گرفت و با یک تبر مخصوص هم، ریتمیک، نواخته می شد... (و دیدم که گاه گداری نوازنده، ساز را روی شانه عجیب می لرزاند... معاذالله از این ذوق و استعداد...)

صبج، آواز سحرگاهی پویان که خروس داشت و سپیده (اگر یادم بیاید...) و "پاشو پاشو" ،از جا می جستاند ما را، زیپ چادر را قیژ می دادیم بالا و یک هوای خنک و آسمان کمی آبی، کمی روشن، کمی تاریک... یک دشت یا مرتع... اسب ها آن دور... و دست هایمان را مشت می کردیم و  می چپاندیم در جیب بادگیرها... (بادگیرهای خیالی...که در تهران جامانده...) و آتش دیشب را باز می گیراندیم و صبحانه...

باقالی ها را آویزان گوشمان کرده بودیم و عدس های عدسی، صبحانه روز دوم را از شب قبل بار کردیم روی آتش و خوش بختانه صبح با چهره گرد و له شده عدس ها مواجه شدیم. عدسی خوردیم،و نان و پنیر گوسفندی.

بچه ها با مسواک و خمیردندان یا با ظرف های نشسته شب قبل می آمدند لب چشمه (چشمه که دروغ است؛ یک پمپ بود و آب را از زمین می کشید و یک لوله که بی قفه آب می داد...) که با علیرضا (پدرام) رفتیم برای شستن نخود لوبیا های خیس خورده ی آبگوشت آن شب. و خدا آن کرم و جانورک های شناور روی آب نخودلوبیا ها را قرین رحمت خودش کند که اگر به بهانه آنها به صرافت شستن آن 2-3 کیلو بنشن نیافتاده بودیم، معلوم نبود چندتا دندان آن شب در تاریکی، پای قابلمه آب گوشت و گوشت کوبیده می شکست، یا چندنفر با خوردن آن همه گِل ته قابلمه عفونت استافیلوکوکی می گرفتند... عدسی را خوردیم، آب گوشت را بار کردیم و سرمان گرفت و رفتیم سراغ خربزه و خرسواری...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 22:19  توسط مرضیه.ع  |